ای دوست !
روزی که من این درد را می سرودم
در این اندیشه بودم که
این درد ، دردِ من است
و هیچگاه برای تو باز نخواهم گفت
امّا امروز ، این درد را دردی مشترک یافتم
و تورا با خود همدرد .
پس ، من با تو همصدا خواهم شد
باشد که تو با من همدل !
به نامِ یاور بی کسان
دردِ من دردِ غریبِ بیکسی ست
دردِ من دلواپسی ست
***
دردِ من
از لحظه های پُرهیاهـوی و پُر از غوغــــای روز
درد از این نامهربانیـهای خلقِ کینــــه توز
دردِ من
دردِ غریب لحظه های گُنگ وبی روح است و سخت
دردِ من
ناکامی وعـاری زِ هر اقبـال و بخـت
لحظـــــــــــه های گنگ را من دیـده ام
از کسی حتی کلامِ عشق را نشنیـده ام
لحظه های گُنگ و بی معنای یک روزِ سکــــــــوت
لحظه های عاری از عشـق و محبّت
لحظه های بی تحــــــــــرک
لحظۀ تعطیلیِ کار و تکاپــــو
لحظۀ خاموشیِ آژیر و سوت
لحظـــــــــــه های گُنـگ را من دیده ام
از کسی حتّی کلامِ عشق را نشنیــده ام
لحظۀ تنها نشستن
درغروبِ ساکتِ یک روزِ بی روح و غم انگیزِ زمستان ،
لحظۀ دوری زِ هر باغ و گلستان ،
لحظۀ بشکستنِ جام حقیقـت
در درونِ دستِ این نامردمان
این
شب پرستــــان
لحظـــــــــــه های گُنگ را من دیده ام
از کسی حتّی کلام عشق را نشنیده ام
لحظه های گُنگ و بی معنای روزی دلپریش
لحظۀ خجلت کشیدنهای مردی از زن و اولادِ خویش
لحظۀ از بام تا شامَش دویدن
لا جَرَم هرگز نرفتن یک قدم حتّی به پیش
آوخ - آوخ درد دارد
لحظۀ خجلت کشیدنهای مَــــــرد
طَعم تلخِ بیکسی را هم چشیدن با غــم و انـدوه و درد
لحظــــــــــــه های گُنگ را من دیــده ام
از کسی حتّی کلامِ عشق را نشنیده ام
دردِ من دلواپسی ست
دردِ من
از لحظه هایِ گُنگ و از تنهایی و از بیکسی ست
لحظــــــــــــــه های گُنگ را من دیده ام
از کسی حتّی کلامِ عشق را نشنیده ام
امیــــــر ــ م ۱۴/۲/۱۳۸۲
+ نوشته شده توسط امير ـ م در دوشنبه بیست و دوم آبان 1385 و ساعت
17:5 |